داریوش مطلبی درباره ی فوتبال امشب هلند-فرانسه نوشته است و اشاره ای به این که تیم ملی فرانسه با این همه بازیکن افریقائی (لابد به خاطر سیه چردگی شان)، از تیم ملی فرانسه فقط نشانه ی سرود ملی فرانسه را همراه خود دارد. تعبیر او این است که این ترکیب متفاوت، نشانه ی جهان وطنی است. در میانه ی بازی، یادداشتی شتاب آلود پای آن مطلب گذاشتم ؛که نمونه ی این حرف را چپ و راست افراطی در فرانسه گفته اند؛ از ژرژ فرش سوسیالیست که گویا به همین خاطر از حزب سوسیالیست اخراج شد و پای اش به میز محاکمه هم رسید؛ تا ژان ماری لوپن (از جبهه ی ملی فرانسه، حزب راست افراطی) که از این همه عرب و سیه چرده ی سرزمین های اون ور آب (به قول اینها دوم-توم یا اوتغُ مـِغ) در تیم ملی فرانسه – که سرود ملی فرانسه را هم بلد نیستند بخوانند یا به آن باور ندارند و نمی خوانند- تعجب کرده بود و گفته بود یعنی 23 نفر سفید پوست فرانسوی وجود نداره، که بتونند به این خوبی بازی کنند تا تیم ملی فرانسه رو تشکیل بدهند؟ شکر خدا امشب، برو بچه های مغربی تباری مثل بن ارفا و بن زما و چند تا بن دیگه توی بازی نبودند؛ زیدان که جای خود داره!
بعد از باخت، گپ کوتاهی هم با داریوش زدم؛ در مایه ی تبریک و تسلیت به امت غیور فرانسه بابت باخت تیم ملی حومه ی پاریس! و لابد مثل بعضی ایرانی بازی ها، جشن پیروزی (غیر هسته ای) برای این باخت خفن!
اما از شوخی گذشته، فکر تیم ملی و هویت ملی و نشانه های آن رهای ام نکرد. پرسش اصلی من این بود: چرا پیروزی تیمی بر تیم دیگر، افتخار ملی محسوب می شود؟ و با توجه به وضعیت باشگاه های حرفه ای در ورزش (به ویژه فوتبال) بازی های ملی، چه توجیه عقلانی یا عقلایی دارند؟ آیا وجود تیم ملی، نشانه ای از نشانه های هویت ملی است؟ و پیروزی یا شکست آن، اسباب سربلندی یا سرشکستگی ملتی را فراهم می کند؟ و نشانه ی قدرت یا ضعف آن دولت-ملت است؟ از استفاده های ابزاری از ورزش (مانند بسیاری چیزهای دیگر) در خدمت ایدئولوژی سیاسی و پیروزی های گذرا را نشانه ی برتری نژادی یا هوشمندی ذاتی، همت و حمیت و غیرت ملی، و درآمدن دست پنهان الهی از آستین تیم ملی و ظهور اراده ی خداوندی برای امداد غیبی به ملت برگزیده اش (که لابد ما ایرانی ها هستیم) دانستن می گذرم. نمونه های وطنی آن دور نیستند.
در مورد کشورهایی با پیشینه ی استعماری (مانند فرانسه) گمان می کنم که عواملی چون استعمار (کولونیزاسیون) و سپس جنگ های جهانی و ویرانی های گسترده ی آن و نیاز به نیروی کار ارزان برای بازسازی خرابی ها و در پی آن مهاجرت برای کار،
زبان و اقتصاد دو حوزه ای هستند که رابطه ی میان استعمارگر و استعمار شده را به صورت مرکز و پیرامون تعریف می کنند. به همین سبب است که دیرپا ترین و دشوارترین مرحله ی استعمارزدایی، بازگرداندن مناسبات پیش استعماری زبانی و فرهنگی است. دگرگون کردن مناسبات فرهنگی، آموزشی و اداری و سیاست های آموزشی که همانند اقتصاد زائده ای بر پیکره ی اقتصاد استعمارگر به زبان استعمارگران ترجمه شده اند و یا به تقلید آنان بازسازی شده اند، کار دشواری است.
ناتمام





