تبليغاتX
یادداشت های ناتمام مهشـا
و أما ما ینفع الناس فیمکث فی الأرض و أما الزبد فیذهب جفاءاً

آخه منو چه به نبش قبر جلال! جایی بود مثل کلاس، بی تخته و بی صندلی. چهار دیواری با موزائیک های کف. کسی به فرانسوی (یا به فنارسه قولی ِ جلال) گفت که پارسال تن جلال را به خاک دادند. من هم مثل همیشه اظهار فضل کردم که نه بابا! سی سال است که تن اش به خاک است؛ منظورتان این است که نبش قبر کردند و از جعبه بیرون آوردند؟ گفتند: بله، به درخواست سیمین! یادم آمد که جلال در مسجد فیروزآبادی دفن است، و قرار است سیمین هم در همان گور، همخانه ی جلال بشود. اما این جا که مسجد نبود؟ بی روح بود، مثل گورستان!

گفتند: همین بغل است بریم ببینیم. و وسط موزائیک های درشت کف اتاق، شکاف وسیعی کنده شده بود که یک چمدان پر از وسائل شخصی توش بود. از دمپائی و لباس زیر، تا تسبیح درشتی با دانه هایی مثل فندق، که در عین تسبیح بودن، چیزی مثل دستار هم بود، و البته سبز سیدی نبود؛ کرم قهوه ای شاید. کسی رفته بود توی گور و توضیح می داد که الآن فکر می کنید چند درصد این گور برای سیمین مانده؟ و جواب داد: فقط پنج درصد! دست کم باید سی درصد باشد. عصبانی بودم، به گمان ام گفتم: آقاجان سیمین هر وقت مرد، این ها رو جارو می کنند و توی یک گوشه ی قبر خاک می کنن، جا باز می شه! یاد نبش قبر حاج آقای کسایی افتادم که تمام وقت به داستانی از باغ آلبالوی مخملباف فکر می کردم. اما اینجا نه وادی السلام بود، نه مسجد فیروزآبادی.

صدای جلسه ای اداری هم می آمد و دوستی از همکلاسی های دانشگاه هم بود. اصلاً اتاق کناری شورای دانشگاه مان بود! کسی دست دراز کرد تا چمدان را بیرون بکشد. تازه یادم افتاد که این چمدان، تابوت جلال است. گفتم: یواش؛ این جنازه ی جلال است. با همین حرف، دیدم که چمدان بیرون آمد و در تکاپوی سربالایی قبر تا کف اتاق، دو ذره ی غبار از توی تابوت (همون چمدون) به بالا پرت شد و زیر نور آفتابی که از روزنی (کدوم روزن؟) به تابوت می تابید رقص کنان بیرون رفت. تسبیح را گرفتم و با دانه های درشتی که از فندق درشت تر، و از نارگیل کوچیک تر بودند، یک دور تند صلوات فرستادم. علی هم اتاقی دانشگاه ام، از اتاق شورای دانشگاه بیرون آمد. شورا تمام شده بود. تصمیم ها را یادم رفت چه بود. کسی می گفت: علی زود باش عکس بگیر! علی هم گفت: این بگیره! من هم زود تسبیح جلال را توی چمدان گذاشتم.

ساعت زنگ زد. از خواب بیدار شدم. تابوت جلال چه شد؟ من را چه به نبش قبر جلال؟ 


+ نوشته شده در  سی ام خرداد 1387ساعت 7:12  توسط مهشا  | 

دوست عزیز نادیده ام، جناب جمشید غلامی نهاد –که مدیر نشر نیایش در تهران اند و تا کنون آثار ارزشمندی چون ترجمه ی انجیل برنابا را منتشرکرده اند و نسخه ی دیگری از انجیل توما را در دست انتشار دارند- در یادداشتی در باره ی ترجمه ی انجیل توما، نظری مرحمت کرده اند که چون نخستین نظر اهل فن و نظر  درباره ی این ترجمه است، و حاوی نکته ی مهمی است که پیشتر به آن نپرداخته ام، با اجازه ی ایشان، آن یادداشت را از حاشیه به متن می آورم و توضیحی اضافه می کنم. جناب غلامی نهاد مرقوم فرموده اند:

«... متن ترجمه ی شما را از آغاز تا پایان خواندم و یک بار آن را با متن انگلیسی انجیل توماس (با مقدمه و تفسیر ریچارد والنتسیس) مطابقت دادم. ترجمه ی شما زیبا و نسبت به برخی مترجمان آراسته به ایجاز و پالوده از زواید زبانی است. این را بدون تعارف می گویم.
اما مشکلی که فعلا دارم این است که شما از متن فرانسه ترجمه کرده اید و بظاهر ترجمه ی شما باید برگرفته از متن انگلیسی باشد. یعنی از قبطی به انگلیسی و از انگلیسی به فرانسه و حال به فارسی! و این قدری کار را مشکل می کند.»

از لطف و حسن نظر  ایشان سپاسگزارم و البته گواهی اهل فضل بر  این ترجمه را ارج می نهم. دو نکته، را یاد آوری می کنم و سپس به نسخه شناسی می پردازم.

نخست این که این ترجمه، هنوز ناتمام است و من در پی فرصتی هستم تا بار دیگر به آن باز گردم.
دیگر آن که، از خطاها و نارسایی های متن ترجمه که بگذریم، دقت ترجمه و انتخاب واژه ی مناسب و مهم تر از همه، سبک برگردان از فرانسه به فارسی (به ویژه در بحث برگردان زمان افعال، در برخی افعال فرانسوی که در فارسی برابرنهاد زمانی ندارند)، وامدار همسرم رؤیا ست که در کنار تشویق به ادامه ی کار، متن ها را می خواند و نظر اصلاحی می داد. این را پیشتر ننوشتم تا در پایان کار، وام بگذارم؛ اما می ترسم با فرصتی که من دارم و طولانی شدن بازخوانی متن، حمل بر ناسپاسی شود.

و اما در باب نسخه شناسی؛

یادداشت آقای غلامی نهاد، سبب شد تا من به مقدمه ی ژان- ئیو لُلو (مترجم متن به فرانسوی) بازگردم و پاسخ را در مقدمه ی کتاب بیابم. متن صفحه ی یازدهم کتاب را به عینه نقل و ترجمه می کنم. در باره ی نسخه های انگلیسی و آن لاین انجیل توما پس از تحقیق بیشتر خواهم نوشت.

ترجمه

برای این ترجمه، ما به متن قبطی فراهم شده به دست ئیو هاس*، پیش نسخه ی یونانی ر. کاسر* و نیز پاپیروس های اکسی رونک* مراجعه کرده ایم. به ویژه، کارهای پوئک* و پروفسور منار* -مسؤول فعلی انتشار متون ناج حمادی، که ما با وی در چند سال گذشته، در دانشگاه علوم انسانی استراسبورگ بر روی متن عرفانی بزرگ دیگری (اوانجلیوم وریتاتیس* یا حقائق اناجیل) همکاری کرده ایم – بسیار سودمند بوده اند. اما به هیچ وجه قصد نداریم تا این اثر را متکبرانه، نسخه ی نهایی انجیل توماس معرفی کنیم. این ترجمه، تفسیری در کنار دیگر تفسیرها (ی انجیل توما) ست که خود را همان قدر که وفادار به روح آن می داند، به الفاظ این سخنان نیز وفادار است.

قدیس گرگوار کبیر می گفت: «برای فهم پیامبران باید پیامبر بود؛ برای فهم شاعران باید شاعر بود؛ ... برای فهم عیسی، باید که بود؟»

----------------------------------------

Yves Haas
R. Casser
Oxyrhynque
Puech
Ménard
Nag-Hammadi
Evangelium Veritatis


+ نوشته شده در  بیست و نهم خرداد 1387ساعت 13:16  توسط مهشا  | 

داریوش مطلبی درباره ی فوتبال امشب هلند-فرانسه نوشته است و اشاره ای به این که تیم ملی فرانسه با این همه بازیکن افریقائی (لابد به خاطر سیه چردگی شان)، از تیم ملی فرانسه فقط نشانه ی سرود ملی فرانسه را همراه خود دارد. تعبیر او این است که این ترکیب متفاوت، نشانه ی جهان وطنی است. در میانه ی بازی، یادداشتی شتاب آلود پای آن مطلب گذاشتم ؛که نمونه ی این حرف را چپ و راست افراطی در فرانسه گفته اند؛ از ژرژ فرش سوسیالیست که گویا به همین خاطر از حزب سوسیالیست اخراج شد و پای اش به میز محاکمه هم رسید؛ تا ژان ماری لوپن (از جبهه ی ملی فرانسه، حزب راست افراطی) که از این همه عرب و سیه چرده ی سرزمین های اون ور آب (به قول اینها دوم-توم یا اوتغُ مـِغ) در تیم ملی فرانسه – که سرود ملی فرانسه را هم بلد نیستند بخوانند یا به آن باور ندارند و نمی خوانند- تعجب کرده بود و گفته بود یعنی 23 نفر سفید پوست فرانسوی وجود نداره، که بتونند به این خوبی بازی کنند تا تیم ملی فرانسه رو تشکیل بدهند؟ شکر خدا امشب، برو بچه های مغربی تباری مثل بن ارفا و بن زما و چند تا بن دیگه توی بازی نبودند؛ زیدان که جای خود داره!

 بعد از باخت، گپ کوتاهی هم با داریوش زدم؛ در مایه ی تبریک و تسلیت به امت غیور فرانسه بابت باخت تیم ملی حومه ی پاریس! و لابد مثل بعضی ایرانی بازی ها، جشن پیروزی (غیر هسته ای) برای این باخت خفن!

اما از شوخی گذشته، فکر تیم ملی و هویت ملی و نشانه های آن رهای ام نکرد. پرسش اصلی من این بود: چرا پیروزی تیمی بر تیم دیگر، افتخار ملی محسوب می شود؟ و با توجه به وضعیت باشگاه های حرفه ای در ورزش (به ویژه فوتبال) بازی های ملی، چه توجیه عقلانی یا عقلایی دارند؟ آیا وجود تیم ملی، نشانه ای از نشانه های هویت ملی است؟ و پیروزی یا شکست آن، اسباب سربلندی یا سرشکستگی ملتی را فراهم می کند؟ و نشانه ی قدرت یا ضعف آن دولت-ملت است؟ از استفاده های ابزاری از ورزش (مانند بسیاری چیزهای دیگر) در خدمت ایدئولوژی سیاسی و پیروزی های گذرا را نشانه ی برتری نژادی یا هوشمندی ذاتی، همت و حمیت و غیرت ملی، و درآمدن دست پنهان الهی از آستین تیم ملی و ظهور اراده ی خداوندی برای امداد غیبی به ملت برگزیده اش (که لابد ما ایرانی ها هستیم) دانستن می گذرم. نمونه های وطنی آن دور نیستند.

در مورد کشورهایی با پیشینه ی استعماری (مانند فرانسه) گمان می کنم که عواملی چون استعمار (کولونیزاسیون) و سپس جنگ های جهانی و ویرانی های گسترده ی آن و نیاز به نیروی کار ارزان برای بازسازی خرابی ها و در پی آن مهاجرت برای کار،

زبان و اقتصاد دو حوزه ای هستند که رابطه ی میان استعمارگر و استعمار شده را به صورت مرکز و پیرامون تعریف می کنند. به همین سبب است که دیرپا ترین و دشوارترین مرحله ی استعمارزدایی، بازگرداندن مناسبات پیش استعماری زبانی و فرهنگی است. دگرگون کردن مناسبات فرهنگی، آموزشی و اداری و  سیاست های آموزشی که همانند اقتصاد زائده ای بر پیکره ی اقتصاد استعمارگر به زبان استعمارگران ترجمه شده اند و یا به تقلید آنان بازسازی شده اند، کار دشواری است.  

اما فراتر از بحث فرانسه، مشکل عمده بر سر تعریف عناصر تشکیل دهنده ی هویت ملی و نشانه های هویت ملی است. در شکل گیری دولت-کشورها بیشتر بر سه یا چهار عنصر بنیادین به عنوان سنگ بنای هویت ملی مشترک تأکید می شود: جمعیتی با حافظه ی تاریخی (و زبان)مشترک ، در سرزمینی مشترک با حاکمیتی مستقر.

نشانه های هویتی چنین دولت-ملت یا دولت-کشوری در قالب مرز های سیاسی و جغرافیایی مشخص، سرود ملی، پرچم ملی، لباس ملی و گاه زبان و دین رسمی خود را نشان می دهند. تیم ملی هم محصول و برآمده همین نگاه دولت-ملت باور (و ملیت محور) است، و همه ی این ها صد البته اموری جعلی، اعتباری و قراردادی اند، و به طبع و به تبع زمانه و اهل زمانه دگرگون می شوند.

ناتمام


+ نوشته شده در  بیست و پنجم خرداد 1387ساعت 1:46  توسط مهشا  | 

Daryush Ashouri à Toulouse

هفدهمین دوره ی جشن زبان ها، روزهای سی و یکم ماه مه و اول ژوئن ۲۰۰۸ در میدان مرکزی شهر تولوز برگزار خواهد شد. داریوش آشوری، نویسنده، مترجم و زبان شناس نامدار ایرانی نیز به دعوت دانشجویان ایرانی تولوز در این روزها در تولوز خواهد بود و با شرکت در این جشن همگانی زبان های جهان - که هر سال به همت انجمن چهارراه جهان برگزار می شود-، دو گفتار ارائه خواهد داد:

- عرفان و رندی در شعر حافظ
شنبه شب ۳۱ مه ۲۰۰۸
 ساعت ۱۹:۰۰ تا ۲۱ در کافه بلو (به مدیریت آقای سعید رحیمی)
مترو دانشگاه میرای (تولوز ۲)

- زبان باز، جامعه ی باز: زبان فارسی و مدرنیّت
یکشنبه ۱ ژوئن ۲۰۰۸
غرفه ی دانشجویان ایرانی در جشن زبان ها (غرفه های ۱۲ و ۱۹)
میدان کاپیتول

خواندن نوشته های زیر، برای آمادگی بیشتر و آشنایی با مبحث به تمامی دوستان عزیز دانشجو و ایرانیان مقیم تولوز توصیه می شود:

الف- برای حافظ شناسی

رندی و نظربازی
معمای حافظ
عرفان و رندی در شعر حافظ 1
عرفان و رندی در شعر حافظ 2
عرفان و رندی در شعر حافظ 3
عرفان و رندی در شعر حافظ - آخر
یک نامه در باره‌ی کتابِ عرفان و رندی در شعرِ حافظ


ب- برای زبان فارسی

فارسی، دری، تاجیکی (نسخه ی PDF)
مشکل زبانی ما
سیاست، ایدئولوژی و زبان در ایران مدرن
زبان باز، فرهنگ باز و جامعه‌ی باز
شرط داشتن ”زبان باز“ براى ترجمه ”فرهنگ باز“ است

منبع: جستار - وبلاگ آقای آشوری در حلقه ی ملکوت


ادامه مطلب...

+ نوشته شده در  هفتم خرداد 1387ساعت 23:55  توسط مهشا  |