تبليغاتX
یادداشت های ناتمام مهشـا
و أما ما ینفع الناس فیمکث فی الأرض و أما الزبد فیذهب جفاءاً

 آرامگاه عباس اقبال آشتیانی  آرامگاه محمد قزوینی  آرامگاه بدیع الزمان فروزانفر 

از شمار خرد هزاران بیش!
حرم عبدالعظیم حسنی
تابستان ۱۳۸۷- شهر ری


+ نوشته شده در  پنجم بهمن 1387ساعت 0:1  توسط مهشا  | 

دوست نازنینی متنی را از کتابخانه ی تخصصی تاریخ اسلام و ایران گلچین کرده و برای ام فرستاده بود. بخش هایی از این گفتگوی طلبگی میان ناقد و مؤلف کتاب مکتب در فرآیند تکامل، سخت خواندنی و اندیشیدنی هستند. این بخش ها را به انتخاب و تأکید من بر پاره هایی از آن بخوانید و دو نگاه به فقه و موضوع شناسی متفاوت را در آن دریابید.

پیش از مطالعه ی این متن، حاشیه ی مطولی را نیز می آورم که اگر حوصله ندارید، مستقیم به اصل مطلب مراجعه کنید.

بر همان نمط که مرحوم مطهری نوشته بود که فتوای فقیه شهری با فتوای فقیه روستایی فرق می کند و بوی شهر و روستا از فتوای هر کدام به آسانی به مشام اهل تحقیق می رسد، باید افزود که نگاه فقیه مغترب (غرب نشین) به فقه و موضوع شناسی او با نگاه فقیه مستوطن (و لو غرب دیده) متفاوت است. مسأله غرب و نگاه غربی به ما و ارزش های اخلاقی و احکام دینی ما فقط نیست. چه بسیار فقیهانی که گذار شان به غرب افتاد و بنیاد اعتقاد کلامی و عمل فقهی شان دستخوش تغییر و حتی نوسانی نشد؛ و چه اندک فقیهان موضوع شناسی که با کمترین حرکت جغرافیایی دنیای جدید و اقتضائات و نیاز های آن به فقهی دیگرگون را درک کردند.

گاه با خودم و دوستان هم درد و هم سخن می پرسم که تمام بار این مسؤولیت را نباید بر دوش فقیهان انداخت. بخش عظیمی از فقه موجود ما مسائل مستحدثه اند و حتی شاید بتوان به جرأت ادعا کرد که فقه ما از بن مسأله محور و میتنی بر مطالعه ی موردی است. اجتهاد و استخراج احکام فرعی از ادله ی فقهی شرعی، در غیر امامان شیعه تفریعی بر پایه ی اصول القاء شده بوده و اساس این تفریع هم پرسش های مستفتیان بوده است. فقه موجود در واقع، پرسش های دیروز جوامع و افراد گوناگون در باب مسائل آن روز بوده و اعتقاد به دخالت زمان و مکان در اجتهاد به همین معناست. اما سخن من در باب آن روی سکه است که ما باشیم. چرا پرسش های مطرح شده از سوی ما (در مقام مستفتی، اگر هنوز قائل به تقلید مصطلح باشیم) سخت با خواسته ها و علائق مادی مان پیوند خورده است؟ برای نمونه، چرا فقه مغتربین (اصطلاحی که به گمانم عنوان رساله ی مسائل مستحدثه ی سید محمد حسین فضل الله، مرجع لبنانی شیعه باشد)، در پرسش هایی از باب طهارت و اکل ذبیحه ی اهل کتاب و مصافحه با زنان اهل کتاب خلاصه شده است؟ چرا تجربه های فقیهانی که به دلیل سفری علمی یا درمانی گذارشان به غرب افتاده است، نقش فعالی در رفتار مسلمانان غرب نشین و بازتابی در فتاوای خود آنان نداشته است. نمونه های این تجربه ها و رفتارها کم نیستند. از آداب معاشرت با اهل کتاب و جماعت نسوان نمی گویم، که در اصل تعریف و حدود اهل کتاب و اطلاق آن به جوامع غربی امروز سخن بسیار است و فقیهی کو که در  شناخت سنت یهودی-مسیحی و فقه و کلام آنان -که در فهم فقه و سنت اسلامی از ضرورت های تاریخی اجتهاد و افتاء است- به همان پایه سرآمد باشد؟

از آیت الله خمینی در مدت اقامت ۴ ماهه شان در پاریس نقل شده است که از ذبیحه ی مطابق شریعت اسلامی که بر خلاف قانون فرانسه در بیرون کشتارگاه های ویژه ذبح شده باشد، نخورده اند. میزان تسری این فتوا/حکم (در صورت صحت انتساب) به دیگر قوانین کشورهای غیر اسلامی چیست؟ آیا می توان از این فتوا، ملاک حاکمیت دولت (و لو دولت غیر اسلامی) و اعتبار قوانین آن و ضرورت تبعیت شهروندان (ازجمله مسلمانان) از آن ها را استنباط کرد؟ صرف عدم مخالفت با احکام ضروری اسلام یا وجود مناط مشترک و مصلحت کلی مشترک به عنوان  مناط چنین حکم/فتوایی کفایت می کند؟

از این دست است مسائلی مانند درخواست اقامت و یا تابعیت از کشورهایی که در آن ها عمل به احکام شرعی به شیوه ی سنتی با مشکل مواجه می شود؛ یا پرداخت مالیات بر درآمد به کشورهایی که در مقاطع مختلف زمانی، در حال جنگ با یا اشغال برخی سرزمین های اسلامی هستند و مالیات شهروندی به هر روی در گردش چرخ جنگ نیز به کار می آید؛ یا مسأله ی مهم کار غیرقانونی بدون پرداخت مالیات و کسورات قانونی با برخورداری از حقوق اقامت یا شهروندی؛ یا مسأله ی برخورداری از کمک هزینه های خانواده و مسکن و بیمه ی درمانی رایگان و حق بیکاری، که متأسفانه محل ابتلاء و دامن گیر بسیاری از اقشار کم درآمد مسلمان مغرب نشین شده است. آیا پذیرفتن این کمک ها، که بخشی از مالیات های شهروندان غربی هستند، به معنای پذیرفتن ضمنی دیگر پاره های بسته ی یک کاسه ی آمریت و حاکمیت دولت بر شهروندان نیست؟  

نونه ای از این فتواهای منقول را می آورم و سخن کوتاه می کنم. یکی از معضلات بانوان مسلمان مقید به رعایت آداب شرعی، الزام پاره ای دولت های اروپائی به عدم پوشش سر در عکس های ویژه ی کارت شناسایی است.  پاسخ به استفتایی از آیت الله خامنه ای (که اکنون در دسترس من نیست، اما در اصالت آن تردید ندارم) در این مسأله، تصریح می کند که تا حد ممکن مطابق خواست آن ها (دولت های غربی) عمل نشود. از این می گذرم که این جمله چه قدر بیان حکم است و چه قدر تشخیص موضوع، و چرا فقط بر اساس عنوانی ثانوی پاسخ داده شده و بر مفهوم مخالف آن که جواز عمل و یا دست کم عدم حرمت است تصریح نشده است؛ ولی به هر حال در عمل زبانی که برای آن به کار گرفته شده است، به کلی بیگانه از استفتاهای رایج است.

 این مسأله عرفی بین المللی در قوانین بین المللی برای شناخت هویت است. عکس گواهی نامه ی رانندگی روحانیان ایران پیش از انقلاب، بدون عمامه برداشته می شد و این مخالف شأن و شؤونات (این کلمه درست است؟) روحانیت نبوده است. اصل بر این است که بن مو و تمامی صورت تا بن گوش در عکس مشخص باشند و هر گونه پوششی اعم از روسری، کلاه، کلاه گیس، و حتی عینک در آن ها تحمل نمی شود و مصداق مانع تشخیص هویت فردی شمرده می شود. برخی زنان مسلمان متشرع، یا عکسی در عکاسی های زنانه (در ایران) یا در عکاسی های اتوماتیک و فوری می اندازند، یا برخی دیگر بیش از آن سخت می گیرند و با کلاه گیس عکسی می گیرند و از آزمون مسلمانی و شهروندی در این مرحله با تقلب می گذرند. در چنین فضایی، فتوا به عدم پذیرش روال اداری مرسوم (که بیشتر حکم و تشخیص موضوع می نماید) این اقلیت دیندار را بیشتر در فشار قرار می دهد.

یک نکته را برای رعایت جانب انصاف نباید فروگذاشت. استفاده ی زیاده خواهانه ی پاره ای از بخش های اداری (به شدت اسلام گریز و متنفر از مسلمانان و مغربی تباران به ویژه) در درون ساختار این دولت ها برای تسری این احکام اداری به دیگر بخش هاست. تصویب نظام نامه ای برای رعایت اصول پوششی لائیک در مکان های عمومی (که هدف عمده ی آن حجاب اسلامی اقلیت زنان مجبهی مسلمان است) آغاز رسمی کردن این زیاده خواهی هاست که با برداشت وسع از لایسیته نیز در تضاد است. نمونه ی دیگر آن، کوشش برای تسری مفهوم کارت شناسایی به کارت های دانشجویی است. این تسری، زیاده خواهانه و خلاف قانون است، اما رفته رفته به سبب پاره ای از رفتارهای ناشایست گروهی از جوانان مغربی تبار نهادینه می شود.  آن استفتا، اگر ناظر به چنین زیاده خواهی هایی باشد، حکم روایی است که جهت گیری رفتاری مسلمانان مغرب نشین را نشان می دهد و از بن سیاسی، بر اساس عنوانی ثانوی و مصداق تشخیص موضوع است.

پایان بخش این گفتار، دو خاطره ای شخصی است که به عنوان شاهد بحث و وجود روال های رسمی و قوانین عرفی عام دولتی می آورم. 

۱. دو سال پیش در زمان ورود به ایران، هم زمان با ورود پرواز ما به ایران، هواپیمایی از کشورهای عربی نیز در فرودگاه مهرآباد به زمین نشست و در صف درج مهر ورود -که کار تشخیص هویت را نیز هم زمان انجام می دهد- خانواده های عربی از کشورهای حاشیه ی خلیج فارس بودند که به احتمال زیاد برای زیارت به ایران می آمدند. مرد خانواده در صفی قرار گرفت که ویژه ی مردان بود و به دنبال او همسر (یا همسران) و دختران اش با حجاب مرسوم عربی و با عبا و برقع در صف قرار گرفتند. باجه ی ویژه ی بانوان با افسر زن برای تشخیص هویت وجود داشت، اما مرد به اشتباه یا برای عدم رویارویی با یک زن در صف مردان ایستاده بود، یا شاید نام زنان همراه اش در پاسپورت او وارد شده بود. با ایستادن در برابر گیشه، افسر مرد، خواستار تشخیص هویت همراهان شد. غیرت مرد هم کیش جنبید و آن چه در توان داشت نثار اسلامیت نظام کرد که حرمت و حریم زنان او را رعایت نکرده بود. به هر حال، آن ماجرا فیصله یافت؛ اما مسأله هم چنان باقی است که اگر آن هم کیش ما مبنای رفتار خود را چنان حکم و فتوایی قرار داده باشد، حق با کیست؟ و چه فرقی میان دولت اسلامی و غیر آن در قوانین عرفی و رسوم آن وجود دارد؟     

۲. از باب الکلام یجر الکلام این حکایت را نیز اضافه می کنم که مدت هاست بر دل ام سنگینی می کند. جوانی ایرانی، همسری اروپائی اختیار کرده و این زوج جوان دو فرزند از این ازدواج داشتند. عقد ازدواج این زوج در شهرداری شهر، به شیوه ی قانونی و مدنی (که به گفته ی سید جواد طباطبائی ترجمه ی نادرست و نارسایی از ازدواج سیویل به معنای عرفی است) صورت گرفته بود. این زوج برای سفر به ایران -که آرزوی زوج جوان ما بود- با مشکلی اداری مواجه می شوند و برای سفر به ایران، باید درخواست گذرنامه ی ایرانی برای همسر کنند. این آغاز چرخه ای بود که منظور من است. برای اخذ گذرنامه ی ایرانی، شناسنامه ی ایرانی، و برای اخذ این شناسنامه به عنوان همسر یک مسلمان ایرانی، اسلام آوردن برای ثبت عقد شرط شده اند. یعنی همسر جوان ایرانی داستان ما باید اسلام خود را در مرجعی رسمی (و لو زبانی) اعلام کند تا دیگر مراحل اداری ثبت ازدواج شرعی و صدور شناسنامه و سپس گذرنامه صورت بگیرد.

 در کشوری که هیچ الزام و اجباری به ثبت ازدواج نیست، زندگی با دو فرزند و ثبت رسمی ازدواج اماره های کافی بر التزام به زندگی زناشویی است و اگر مبنا را بر این بگذاریم که عقد شرعی، فقط در لفظ عربی منحصر نیست، با کمی اجتهاد دارای پیشینه ی فقهی می شد مشکل این زوج جوان را حل کرد تا به خواست خودشان که سفر به سرزمین پدری بود برسند. اما روحانی بزرگواری که وظیفه ی ثبت ازدواج شرعی را در سفارت جمهوری اسلامی انجام می داد، محتاطانه حتی حاضر نشد که پیشنهاد استشهاد و گواهی جمعی از دانشجویان را پس از اعلام شهادتین همسر جوان بپذیرد. نتیجه آن شد که چند ماه بعد که سراغ ماجرا را از جوان ایرانی گرفتم، با جمله ی تکان دهنده ای پاسخ داد که: پول دادیم حل شد. این جوان، مشکل را در پرداخت حق ثبت ازدواج فهمیده بود، چرا که ازدواج آن ها رسمی بود. در حالی که شاید آن روحانی بزرگوار از غایت احتیاط و بر مبنای فقه مصطلح ومتداول عمل می کرد و در پی ستونی برای سقف معیشت اش نبود. اما نتیجه چه فرقی می کرد؟

 نقل شده است که آیت الله خامنه ای در سفری به مناطق عشایری در زمان تصدی ریاست جمهوری با درخواست عقد ازدواج فرزندان عشایر مواجه شده بود. در ضمن این درخواستف گویا عزیزی نیز گفته بود که لطف کنید عقدی هم برای چند زوج دیگر که سال هاست ازدواج کرده اند و فرزندانی هم دارند، خوانده شود؛ چرا که در زمان ازدواج آن ها هیچ روحانی برای اجرای صیغه ی عقد شرعی در میان عشایر نیوده است. پاسخ ایشان که همان عقد عرفی و قصد ازدواج (با اماره ی فرزندان و زندگی سالیان متمادی) کفایت می کند و نیازی به عقد مجدد نیست، در عمل دیدگاه گروهی از فقیهان را تقویت می کند که معتقد اند که عقد ازدواج هم عقدی عرفی است و در آن لفظ و عربیت شرط نیست؛ و عقد عرفی هم کفایت می کند و نیاز به تکرار نیست و با جمع شدن دیگر شروط (که مهم ترین آن ها قصد ازدواج و زندگی زناشویی- در برابر قصد فساد و ماجراجویی جنسی- است) شریعت همان عقد را امضاء می کند و معتبر و محترم می شمرد. حال عزت اسلام و حرمت انسان در کدام روایت و برداشت از فقه بیشتر رعایت شده است؟    



 بخشی از نقد آقای طارمی
 بر مقدمه ی کتاب مکتب در فرایند تکامل اثر سید حسین مدرسی طباطبائی
 

... در پایان مقدمه ایشان تعبیراتی واکنشی درباره روش فقه دارند. من خودم را نماینده فقها نمی‌‌دانم، ولی در مقام دفاع از نگاه فقهی شیعه عرض می‌‌کنم که اظهاراتی که ایشان این جا کرده، که می فرمایند:  «امروز که دست‌‌کم به صورت نظری، روزگار احترام به حرمت انسان است، ما را به عنوان تنها مذهب زنده و شناخته شده جهان که قائل به نجاست انسان دگراندیش است، به جهانیان معرفی نمی‌‌نمود. [مکتب در فرآیند تکامل، ص ۱۹]»

ایشان با این که چرا اهل کتاب در فتوای فقها پاک نیستند، مشکل دارند و آن مشکل را به این صورت مطرح کرده‌‌اند و چند مثال هم زده‌‌اند. این یک بحث اختلافی میان فُقهای ماست و علی الاغلب هم قائل به طهارت ذاتی هستند. اما این تعبیر (آقای مدرسی)، تعبیر فقیهانه و کارشناسانه‌‌ای است، من هم فقط از این جهت عرض می‌‌کنم و به این که فقها گرفتار عوام می‌‌شوند یا نمی‌‌شوند، کاری ندارم. فقیهی که گرفتار عوام بشود بدرد نمی‌‌خورد، اما از این منظر نمی‌‌خواهم حرف بزنم. می‌‌خواهم بگویم داستان فقه به این گونه نیست. آقای مدرسی! گیریم که طهارت اهل کتاب حل شد، جزیه اهل کتاب را هم حل می‌‌کنید؟ احکام ازدواج با اهل کتاب را هم حل می‌‌کنید؟ فقیه از آنجایی که معتقد است برای فهم دین باید سراغ داده‌‌های دینی برود، می‌‌رود این داده‌‌ها را کنار یکدیگر می‌‌گذارد و از مجموع داده‌‌ها حکم را به دست می‌‌آورد و بیشتر از این هم پیش نمی‌‌رود. حال اگر داده‌‌های بیشتری در اختیارش بود، چه بسا جور دیگری فتوا می‌‌داد. فقیه تلاش می‌‌کند، این کارها را می‌‌کند و نتیجه را بدست می‌‌آورد؛ نمی‌‌توان با فقه این‌‌طور شوخی کرد. این جمله آقای مدرسی تاب هرگونه تغییر را در فقه دارد. فقط بحث نجاست اهل کتاب که نیست. کفار را چه کار می‌‌کنند؟ تمام اختلاف فقها در اهل کتاب است، در مورد کفار که این‌‌طور نیست! همین الان در هند، مسلمانان با هندوها ـ با اینکه رفت‌‌ وآمد خوبی هم دارند ـ هر دو گروه می‌‌دانند که این مسائل فقهی را هم دارند. به علاوه به چه مجوزی ما عنوان رسمی دین دیگر را ـ مسیحی، یهودی، ... ـ. به دگراندیشی تبدیل کنیم؟ بنده شاید الان با آقای فخاری در مورد نحوه اداره جلسه اختلاف داشته باشم، حال ما دگراندیشیم؟ دگراندیش واژه خیلی پُردامنه‌‌ای است. انواع و اقسام دارد. از یک آدم محقق که می‌‌خواهد با اطلاع و کار علمی حرف بزند، انتظار نمی‌‌رود که بنویسد «نجاست انسان دگراندیش» [مکتب در فرآیند تکامل، ص ۱۹]!

 این نحوه بیان، نحوه‌‌ی خطابی [و ژورنالیستی] است؛ اگر آقای دکتر مدرسی خواستند در چاپ بعدی تجدید نظر بکنند، چون این کتاب، یک کتاب علمی است و مخاطب آن می خواهد استفاده علمی بکند، به نظر من، این مقدار تعبیر خطابی هم نباید در کتاب بیاید. این کتابی است که شما می خواهید در آن بحث تاریخ فقه و تاریخ علم بکنید، بنابراین شاید این مصلحت نباشد. ...من اصلاً درباره‌‌ی خوب یا بد بودن تکفیر نمی‌‌خواهم داوری کنم، این ماجرا بحث دشوار مصداقی دارد؛ اما شما مثال بدی انتخاب کرده‌‌ای، این نشان می‌‌دهد که شما گشته‌‌ای و چیز دیگری [جز کتاب گمنام لباب‌‌الالقاب، آن‌‌هم با تقطیع و عدم رعایت امانت] پیدا نکرده‌‌ای! دو، سه تا از این مثال‌‌ها به سختی می‌‌شود پیدا کرد، اما یک مرتبه این را بزرگ کردن و یک جوری این مطلب را به خواننده القا کردن، که داستان علما این است که همدیگر را تکفیر کنند، این مطلوب نیست، به جنبه اخلاقی قضیه کاری ندارم، فقط از جهت روشی خواستم بگویم که «نجاست انسان دگراندیش» اصلاً موضوع فقه نیست، بلکه در بحث طهارت که یکی از مصادیقش کافر است، بحث است که آیا اهل کتاب نجس هستند یا خیر؟ این یک بحث اختلافی است، از این بحث نه می‌‌شود برای شیعه غصه خورد و نه اگر کسی قائل به طهارت شد، می‌‌شود گفت که خیلی روشن است و عجب هنری کرده است!  این یک بحث کاملاً فقهی است و فقیه بر پایه مبانی فقهی خود کار می‌‌کند.


بخشی از پاسخ آقای مدرسی طباطبائی به نقد آقای طارمی:

مسأله نجاست انسان غیر مسلمان از سنخ مسائل بالا نیست، بلکه مطلبی است که تفوّه به آن در دنیای امروز ، اهانت به شخصیت و حرمت انسان هاست. واقعیت های این مقطع از زمان را که در آن قرار داریم  و ذهنیت ها و حساسیت های جوامع و انسان هایی که در آغاز قرن بیست و یکم در مناطق جغرافیایی و فرهنگی دیگرجهان زندگی می کنند، با حال و هوای مدرسه و ذهنیت های سنتی روزگاران قدیم یکسان مپندارید. گر چه سخن به درازا می کشد اما چاره ای ندارم جز آن که  بر خلاف روش معمول خود در ایجاز، دامن سخن را اندکی گسترده و توجه شما را به برخی دشواری ها که فقه ما در دنیای امروز با آن رویاروی است جلب کنم :

یک دسته از مفاهیم و مباحث در فقه ما هست که در سامعه و فاهمه و ذهنیت فرهنگی جهان امروز و از دیدگاه حقوق مدرن و علوم اجتماعی نا مطبوع است اما غریب و مدهش نیست. فی المثل تبعیض در احکام و وضعیت حقوقی بر اساس وضعیت مذهبی یا  نژادی و قومی، امری است که با مفهوم حقوق مساوی شهروندان در عرف حقوقی موجود و با اعلامیه حقوق بشر  ناهمگون است؛ اما به هیچ وجه بی سابقه نیست. پدیده ای بود که از سیته های یونان قدیم و امپراطوری رم تا انقلاب فرانسه استمرار داشت. یک دانشمند علوم اجتماعی یا حقوقدان امروزی، وجود این گونه تبعیضات را در یک نظام حقوقی، نشان قدمت آن نظام  یعنی وابستگی آن به دنیای قدیم می داند که در آن خصلت، نظام های دینی متعددی در دنیای امروز شریک و مشابه اند. یا امضاء نظام بردگی که از باب عمل متقابل، در دنیایی که سلوک دولت ها با یکدیگر بر آن مبنا بود، به نظام اسلامی راه یافت. حقوق جدید در این نیز غرابتی نمی بیند چون آن را پدیده ای می یابد که در سراسر تاریخ، از دانایان یونان قدیم تا آبادگران سرزمین های نو یافته امریکا، بر آن مهر تأیید و تصویب می زدند. پس وجود قوانینی در آن باب را در منابع فقه اسلامی  باز بر وابستگی آن به دنیای قدیم حمل می کند. 

دسته ای دیگر از مسائل هست که هضم آن برای یک مورخ اجتماعی یا دانشمند دین شناس غیر مسلمان امروزی به خاطر عدم سابقه در نظام های دینی پیشین، حتی با توجه به ظرف زمانی و سابقه تاریخی، دشوار و در نظر او غریب و مدهش است؛ اما باز مفهوم آن به گوش او قبیح و مستبشع نیست.  مسأله جواز تمتع از ملک یمین بدون نکاح و بدون حاجت به رضایت او -که در هیچ مذهب توحیدی دیگری اجازه داده نشده است- از این گونه است. یک حقوقدان امروزی با این نظریه جز ملاحظات حقوق بشری و عدم تناسب حکم با اخلاق مذهبی، مشکل ساختاری هم دارد. یعنی این که چگونه یک نظام حقوقی، مفاهیم و مقررات احکام شخصیه را با مفاهیم و مقررات حقوق تجارت و اموال خلط می کند. رابطه جنسی چیزی است و مالکیت چیزی دیگر. اولی احکام و اخلاقیات و طهارت مخصوص به خود را می طلبد و دومی احکام و اخلاقیات مربوط به خود را. نگویید که اکنون بردگی در بیشتر جهان منسوخ شده و دیگر این مسائل چندان مورد ابتلاء نیست. سؤال حقوقدان امروزی این است که چگونه از یک نظام حقوقی دینی  که می گویید بر اساس اخلاق و تعقل و عدالت است چنین نظری سر بر می آورد؟ مسأله ای که سی و چند سال پیش در گفتاری -که به چاپ  رسیده است-  بحث کرده و پاسخی را  که آن موقع به نظرم می رسید ارائه داده ام. 

اما در این میان مسائلی هم هست که در ذهنیت فرهنگی مردمانی که در محیط فرهنگی ما پرورش نیافته، ولی در این دنیای ارتباطات که صالح و طالح متاع خویش بر سر بازار نهاده و دسترسی بر جهانی از اطلاعات به راحتی یک کلیک بر صفحه کلید کامپیوتر میسر است حرف اول را می زنند، قبیح است. از آن جمله است تفوّه به نجاست انسانی  که مسلمان نیست، یاوجوب قتل جاهل قاصری که به گمان خود از روی مطالعه و تحقیق ، دین دیگری برگزیده و اکنون در گوشه ای نشسته و مزاحم دین و دنیای کسی هم نیست، یا حکم مرتبط با آیه "نسائکم حرث لکم"  که اخیراً کسی در پایگاه اینترنتی مرجعی عالی قدر یافته و در تلویزیون و اینترنت دستاویز تمسخر و وهن و طعن بر مکتب شد (مسأله برای گذاردن در اینترنت قحط بود ؟)، یا جواز تسرّی به ذوات بعل در فرض حدوث استرقاق در مورد اسرای جنگی، یا جواز تحلیل الرجل جاریته لاخیه المؤمن بالهبه المؤقته (که این روزها می شنوم این دو فرع اخیر در اینترنت و رادیوهای فارسی خارج، دستاویز طعن شدید بر مذهب شده است)، و نظائر بسیار دیگر. 

حالا می فرمایید در جهانی که شاید بیش از هر زمان دیگر، حفظ حرمت و عزت اسلام و مسلمانان از اولویت های اول مکتب مقدس  است، در جهانی که نیروهای اهریمنی و استکباری جهان جنگ صلیبی مهیبی را برای زشت نمایاندن چهره اسلام در پیش گرفته و دم به دم بر وسعت و شدت آن می افزایند و تکیه و تأکید کار خود را بر شعائر و قوانین اسلامی نهاده و از راه عمده کردن پاره ای مواضع ناهمگون فقه با ارزش های جهان مدرن  می کوشند تا بر عواطف نوع دوستی و همدردی فطری آدمیان نسبت به یکدیگر اثر گذارند و دست خود را در ستم بی سابقه ای که بر مسلمانان می کنند باز و بازتر دارند، چه باید کرد ؟ باید دشمن را به حال خود واگذاشت تا همچنان به سیاه کاری خود ادامه دهد و از اسلام و مسلمانان چهره ای  کریه و غیر انسانی ترسیم کند؟ دست روی دست بگذاریم و بگوییم اسلام همین است که هست، فمن شاء فلیؤمن و من شاء فلیکفر، و کفی الله المؤمنین القتال؟

 می فرمایید که اگر کسی پس از یک عمر درگیری روزمره با این وضع اسف بار، بخواهد در یک سطر کوتاه  توجه شما را به یک مصلحت حیاتی اسلام در دنیای امروز جلب کند کاری "غیر اخلاقی"  کرده  و باید "در چاپ بعدی تجدید نظر کند" ؟  می فرمایید یک اشاره کوتاه یک سطری ، از باب تشخیص موضوع و اداء وظیفه، به نقد حال و مشکلات ما با یک فتوا در این روزگار غم انگیز عسرت، " کاری  ژورنالیستی" است؟ 

 امام باقر (ع) به نقل کتاب الجنائز کافی شریف، در حضور مردمان بر جسد نواده خردسال خود نماز میت گذارد. اما دور از حضور آنان به یکی از حواریان خود که همراه بود، یادآوری فرمود که بر کودکی بدین سن و سال نماز نباید خواند: " و انما صلیت علیه من اجل اهل المدینه کراهیة ان یقولوا [ان آل محمد] لا یصلون علی اطفالهم".  آیا این سخن  رهنمون بزرگی برای همه ما نیست که بدانیم حرمت اجتماعی و عزت مسلمان چه میزان اهمیت دارد و تا کجا اجازه عمل داده و ایجاد تکلیف می کند ؟ آیا نباید پیش از آن که به فکر بهره گیری از امکانات عظیم ارتباطات مدرن در راه هدایت و جذب توده ها و گسترش پیام اسلام  بیافتیم  مکتب خود و تعالیم آن را برای کسانی که در فرهنگی جز فرهنگ سنتی ما برآمده و الگوهای ذهنی متفاوتی دارند  قابل فهم کنیم  و  دست کم کاری کنیم که آن سه چهارم دیگر مردم جهان به ما و ارزش های ما به دیده احترام بنگرند تا نابکاران نتوانند به آسانی و بی نگرانی از مردم خود و عواطف  همدردی ملت ها، چنین بر ما ستم کنند و آن چه را که خشونت و تبعیض و غیر متمدنانه بودن احکام اسلام می خوانند توجیه اعمال غیر انسانی خود قرار دهند؟

 فرموده اند که با فقه شوخی کرده ام. نه چنین است. بصرت بما لم تبصروا بهتجارب عمری که در پاسداری از کنگره رفیع ایوان مقدس فقه اهل بیت در مجامع علمی غرب سپری شد بر بسیاری از یاران نگذشته است.

آن چه نوشتم شوخی نبود. شقشقه مهدوری بود و نفثة المصدوری و نفس المهمومی، آن هم در حد اخگری و شهاب قبسی، و گر نه :

 زین آتش نهفته  که در سینه من است 
خورشید شعله ای ست که در آسمان گرفت

پرینستون -  ۲۱ دیماه ۱۳۸۷
حسین مدرسی طباطبائی

منبع: کتابخانه ی تخصصی تاریخ اسلام و ایران


+ نوشته شده در  سوم بهمن 1387ساعت 12:30  توسط مهشا  | 

سهم من از کتابخوانی شده است خواندن عنوان کتاب‌ها. دوستی می گفت من همیشه تو را با کتاب دیده ام: از کتابداری انستیتو کاتولیک تا کتابفروشی. حکایت کارمندان بانک است که پول مردم را می‌شمرند و به تعبیری اگر در پول غلط نزنند، دست‌شان به اسکناس های ریز و درشت می‌رسد. حالا حکایت من است که وقت نمی‌کنم جز کتاب‌های درسی‌ام را بخوانم و تازه همان‌ها هم روی هم تل‌انبار شده اند.

اما خوبی این حشر و نشر گاه ناخواسته با کتاب، دسترسی به کتاب‌های تازه و گاه کتاب هایی است که در سیر مطالعاتی معمولی به سراغ آن‌ها نمی روم. گاهی هم بعضی کتاب‌ها، بدجور جلب توجه می‌کنند. عنوان‌هایی که با محتوا نمی‌خوانند، یا برای فروش بیشتر و واداشتن مشتریان به خرید، ذهن و ضمیر ناخودآگاه آن‌ها را نشانه می‌گیرند. برای نمونه، کتابی که به زندگی‌نامه‌ی آقای احمدی نژاد اختصاص یافته، عنوان بمب و قرآن را بر تارک خود دارد. امیدوارم روزی این کتاب به دست آقای رئیس جمهور برسد، یا کسی از حواریون فرانسوی‌دان و فرانسوی خوان ایشان که کم هم نیستند؛ دست کم بخش های تحلیل روان شناختی محتوای چند سخنرانی شان را به ایشان برسانند. گزارشی از این کتاب را نوشته ام که مترصد فرصتی برای انتشار ام.

بعضی وقت ها هم ناشی‌گری و به تعبیر خودمانی سوتی‌های بدی در بعضی کتاب‌ها وجود دارد. نمونه اش را قبلاً در اشتباه روی جلد اثر مهمی مثل اسلام ایرانی هانری کربن از ناشری مثل گلیمار نوشته ام.

چندی پیش کتابی دیدم که موضوع جالبی داشت و نام یکی از گردآورندگان آن هم آشنا بود. کتابی با عنوان: رمضان و سیاست. با فقر مطالعات اسلام‌شناختی در حوزه‌ی فرانسوی زبان، کتابی درباره‌ی وجوه سیاسی عبادات (به ویژه در آئین اسلام) باید اثر قابل توجهی باشد. اما کتاب را که دست می‌گیرم، روی جلد برای‌ام عجیب است. کمی که دقت می‌کنم می بینم ناشر محترم، تصویری از نماز های جماعت جشن تکلیف های دختران ایرانی را انتخاب کرده، اما چون امام جماعت، رهبر جمهوری اسلامی است (و لابد انتشار عکس ایشان منعی یا قبحی دارد یا از فروش کتاب می‌کاهد یا مصداق تبلیغات رایگان سیاسی است!)، بسیار ناشیانه سر پیرمردی عرب را جایگزین آن کرده است. هر چه فکر می‌کنم که چه ضرورتی به این کار ناشیانه وجود داشته، و چرا یکی از دو گردآورنده‌ی کتاب که ایرانی و پژوهشگر مطالعات اجتماعی است، از چنین دقت نظری بی‌بهره بوده، به جایی نمی‌رسم. عکس اصلی نماز رهبر ایران با کودکان خردسال با حجاب اسلامی و در حال نماز، سرشار از نشانه‌های معنادار سیاسی و دینی است و  پژوهشگر علوم اجتماعی (موافق یا مخالف نظام حکومتی ایران یا برداشت‌های سیاسی مداخله‌گرانه در حوزه‌ی عبادات) بر اساس این نماد، می تواند نمودهایی از واقعیت را درک و بیان و تفسیر کند. عکس به درستی با عنوان کتاب همخوانی داشته است: یک رهبر سیاسی-دینی در هنگام انجام مراسمی عبادی، که به سبب جایگاه وی خودبه خود رنگ سیاسی گرفته است. اما درست برعکس، چهره‌ی شخصیت سیاسی،‌ناشیانه با چهره‌ی فردی ناشناخته جا به جا می شود. این جابه‌جایی چهره پیام تازه‌ای القاء نمی‌کند و به پیام اصلی کتاب که در طرح جلد هم منعکس شده است، آسیب می‌رساند.

برای من، تصویر  دست‌کاری شده و تضادی که میان حجاب و رسم نماز آن دختران خردسال و فضای ایرانی عکس با جایگزینی صورتکی از فرهنگی متفاوت وجود دارد نازیبا ست. کسی که لباس روحانیت شیعه و پوشش عربی را دیده باشد، به تفاوت این لباس رسمی و صنفی با معیارهای پوششی مرسوم اعراب حکم حواهد کرد. چنین مراسمی در فرهنگ‌ و شعائر جهان اسلام،بیرون از حوزه‌ی فرهنگ ایرانی و آئین‌های خاص مسلمانی آن وجود ندارد. غیر حرفه‌ای بودن چنین کار از ناشری رسمی مانند نشر مرکز ملی پژوهش های علمی و خانم عادل‌خواه قابل فهم و توجیه نیست.

گزارشی از کتاب
صفحه ی خرید کتاب بر روی آمازون
تصویر روی جلد کتاب


+ نوشته شده در  شانزدهم مهر 1387ساعت 20:35  توسط مهشا  | 
شب گذشته، تلویزیون لیبی پخش مستقیم جشن های سی و نهمین سالگرد انقلاب (یا همان کودتای) فاتح عظیم در اول سپتامبر را پخش می کرد که الاخ القائد پس از غیبت سال گذشته، این بار پیروزمندانه و پس از امضای قرارداد با برلوسکونی برای دریافت غرامت به جهت سال های استعمار لیبی به دست ایتالیا، در بنغازی به جلوس عام نشسته بود و جماهیر و شعوب و قبائل و ... به سلام حضرت اش تفنگ بر دست و کف بر لب و هلهله کنان. دست چپ الاخ القائد هم البته برادر اوو مورالس بود و مترجمی که گفتگوها و احساسات مردمی را لابد ترجمه می کرد.

صبح که خبر دریافت پیشنهادی از طرف لیبیائی برای مذاکره ی مستقیم با ایران در پرونده ی امام موسی صدر را به نقل از رئیس کمیسیون امنیت ملی و سیاست خارجی و عضو دیگر آن آقای فلاحت پیشه شنیدم؛ و در پی آن خبر سفر برادر مورالس به ایران و دیدار با رئیس جمهوری و مقام رهبری، حدس زدم که باید ربطی باید میان جلسه ی دیشب و امروز و پیشنهاد رسیده به کمیسیون امنیت ملی مجلس باشد. آیا مورالس حامل پیامی برای سران جمهوری اسلامی ایران در مورد پرونده ی امام موسی صدر است؟ این احتمال به سبب همزمانی این دو سفر و انتشار خبر پیشنهاد لیبی بعید نیست، هر چند در اهداف رسمی سفر مورالس، بازدید دیدار آقای احمدی نژاد از بولیوی و اهداف اقتصادی دلیل سفر ذکر شده اند. سخنگوی جدید وزارت خارجه از وصول چنین پیشنهادی به کمیسیون امنیت ملی اظهار بی اطلاعی کرده است!

به هر حال، فشار طرف لبنانی و دادگاه های لبنان، و هراسی که یادآوری پرونده ی امام موسی صدر (و لو مقطعی و سالی چند روز) بر وجود سران لیبی و شخص قذافی می افکند، آنان را به رفع و رجوع این مسأله و گرایش به طیفی از سیاسیون در ایران وادار می کند، که خواستار گسترش روابط با لیبی هستند و مسأله ی آقای صدر را هم تمام شده می پندارند. این فرصت، شاید برای طیف هواداران امام موسی صدر که امید به زنده بودن و بازگشت وی در آنان هنوز زنده است (چرا نباشد؟) و از این رو خواستار قطع روابط و برخورد سیاسی جدی ایران با طرف لیبیائی هستند، تهدیدی به شمار بیاید و در  ادامه ی سیاست مزورانه ی لیبی در پنهان سازی حقیقت و شانه خالی کردن از مسؤولیت ربودن امام موسی صدر فهمیده و معنا شود. اما هشیاری این گروه، و زیر ذره بین قرار دادن حرکات اطراف ماجرا می تواند ضمن دستیابی به داده های جدید در پرونده، از دادن هرگونه امتیازی که به زیان پرونده باشد و به جای روشن شدن سرنوشت امام موسی صدر و همراهان اش به مبادله ی امتیازات سیاسی و اقتصادی در برابر داده هایی بی ارزش بیانجامد، جلوگیری کند.  

عکس فارس از دیدار مورالس و رهبران ایران
خبر فیگارو از دیدار مورالس از ایران و لیبی

 


+ نوشته شده در  دوازدهم شهریور 1387ساعت 0:58  توسط مهشا  | 
آخه منو چه به نبش قبر جلال! جایی بود مثل کلاس، بی تخته و بی صندلی. چهار دیواری با موزائیک های کف. کسی به فرانسوی (یا به فنارسه قولی ِ جلال) گفت که پارسال تن جلال را به خاک دادند. من هم مثل همیشه اظهار فضل کردم که نه بابا! سی سال است که تن اش به خاک است؛ منظورتان این است که نبش قبر کردند و از جعبه بیرون آوردند؟ گفتند: بله، به درخواست سیمین! یادم آمد که جلال در مسجد فیروزآبادی دفن است، و قرار است سیمین هم در همان گور، همخانه ی جلال بشود. اما این جا که مسجد نبود؟ بی روح بود، مثل گورستان!

گفتند: همین بغل است بریم ببینیم. و وسط موزائیک های درشت کف اتاق، شکاف وسیعی کنده شده بود که یک چمدان پر از وسائل شخصی توش بود. از دمپائی و لباس زیر، تا تسبیح درشتی با دانه هایی مثل فندق، که در عین تسبیح بودن، چیزی مثل دستار هم بود، و البته سبز سیدی نبود؛ کرم قهوه ای شاید. کسی رفته بود توی گور و توضیح می داد که الآن فکر می کنید چند درصد این گور برای سیمین مانده؟ و جواب داد: فقط پنج درصد! دست کم باید سی درصد باشد. عصبانی بودم، به گمان ام گفتم: آقاجان سیمین هر وقت مرد، این ها رو جارو می کنند و توی یک گوشه ی قبر خاک می کنن، جا باز می شه! یاد نبش قبر حاج آقای کسایی افتادم که تمام وقت به داستانی از باغ آلبالوی مخملباف فکر می کردم. اما اینجا نه وادی السلام بود، نه مسجد فیروزآبادی.

صدای جلسه ای اداری هم می آمد و دوستی از همکلاسی های دانشگاه هم بود. اصلاً اتاق کناری شورای دانشگاه مان بود! کسی دست دراز کرد تا چمدان را بیرون بکشد. تازه یادم افتاد که این چمدان، تابوت جلال است. گفتم: یواش؛ این جنازه ی جلال است. با همین حرف، دیدم که چمدان بیرون آمد و در تکاپوی سربالایی قبر تا کف اتاق، دو ذره ی غبار از توی تابوت (همون چمدون) به بالا پرت شد و زیر نور آفتابی که از روزنی (کدوم روزن؟) به تابوت می تابید رقص کنان بیرون رفت. تسبیح را گرفتم و با دانه های درشتی که از فندق درشت تر، و از نارگیل کوچیک تر بودند، یک دور تند صلوات فرستادم. علی هم اتاقی دانشگاه ام، از اتاق شورای دانشگاه بیرون آمد. شورا تمام شده بود. تصمیم ها را یادم رفت چه بود. کسی می گفت: علی زود باش عکس بگیر! علی هم گفت: این بگیره! من هم زود تسبیح جلال را توی چمدان گذاشتم.

ساعت زنگ زد. از خواب بیدار شدم. تابوت جلال چه شد؟ من را چه به نبش قبر جلال؟ 


+ نوشته شده در  سی ام خرداد 1387ساعت 7:12  توسط مهشا  |